ان ال پی قسمت دوم
نویسنده: سهیلادادخواه
مقدمهای بر تاریخچه انالپی
انالپی یا برنامهریزی عصبی-کلامی یکی از رویکردهای شناختهشده در مطالعه ارتباط میان ذهن، زبان، تجربه درونی و رفتار انسان است. برای فهم درست این حوزه، فقط دانستن تکنیکها کافی نیست؛ باید بدانیم انالپی در چه بستری شکل گرفت، چه پرسشهایی باعث تولد آن شدند و چه جریانهایی بر آن اثر گذاشتند. تاریخچه انالپی نشان میدهد که این رویکرد از ابتدا با یک دغدغه عملی آغاز شد: برخی انسانها چگونه در ارتباط، درمان، آموزش و تغییر فردی به نتایج برجسته میرسند؟ این پرسش ساده، مسیر پژوهش و مدلسازی را باز کرد و بعدها به شکلگیری مجموعهای از الگوهای زبانی، ذهنی و رفتاری انجامید.
دهه ۱۹۷۰ میلادی، دورهای مهم در تاریخ رواندرمانی، زبانشناسی، مطالعات ارتباطی و جنبشهای رشد فردی بود. در این دوره، رویکردهای انسانگرایانه، گشتالتدرمانی، خانوادهدرمانی، هیپنوتراپی غیرمستقیم و زبانشناسی تحولی فضای فکری جدیدی ساخته بودند. توجه پژوهشگران و درمانگران فقط به نشانههای بیماری یا رفتارهای آشکار محدود نبود؛ تجربه ذهنی، زبان، معنا، بدن، آگاهی لحظهای و رابطه درمانی نیز اهمیت بیشتری پیدا کرده بود. انالپی در همین فضای فکری متولد شد؛ فضایی که در آن پرسش از «چرا مشکل وجود دارد؟» بهتدریج در کنار پرسش «تغییر چگونه رخ میدهد؟» قرار گرفت.
تاریخچه انالپی را میتوان تاریخ مدلسازی مهارت انسانی دانست. ریچارد بندلر و جان گریندر، چهرههای اصلی شکلگیری این حوزه، تلاش کردند عملکرد درمانگران برجسته را با دقت مشاهده کنند و ساختارهای تکرارشونده کار آنان را استخراج کنند. آنان به جای اینکه صرفاً درباره موفقیت درمانگران توضیح نظری بدهند، کوشیدند ببینند این افراد در عمل چگونه سؤال میپرسند، چگونه از زبان استفاده میکنند، چگونه با بدن و لحن خود ارتباط میسازند، چگونه تجربه ذهنی مراجع را تغییر میدهند و چگونه فضایی برای انتخابهای تازه فراهم میکنند. از این منظر، تاریخ انالپی تاریخ جستوجو برای یافتن الگوهای قابل آموزش در عملکرد انسانهای برجسته است.
چرا شناخت تاریخچه انالپی اهمیت دارد؟
شناخت تاریخچه انالپی به ما کمک میکند این رویکرد را فقط بهعنوان مجموعهای از تمرینها یا تکنیکهای پراکنده نبینیم. بسیاری از افراد انالپی را با چند اصطلاح مانند لنگرگذاری، بازچارچوبسازی، مدل فرازبانی یا سیستمهای بازنمایی میشناسند، اما پشت این مفاهیم یک مسیر تاریخی و فکری وجود دارد. وقتی بدانیم این مفاهیم از کجا آمدهاند، بهتر میفهمیم چرا زبان در انالپی اهمیت دارد، چرا مدلسازی جایگاه مرکزی دارد و چرا تجربه ذهنی انسان به تصویر، صدا، احساس و معنا تجزیه میشود. تاریخچه، ریشهها را آشکار میکند و باعث میشود یادگیری این حوزه سطحی و تکنیکی باقی نماند.
از سوی دیگر، تاریخچه انالپی نشان میدهد که این رویکرد از دل مشاهده عملکرد افراد موفق بیرون آمده است، نه از یک نظام نظری کاملاً انتزاعی. بنیانگذاران انالپی به درمانگرانی توجه کردند که در عمل نتایج چشمگیر میگرفتند. آنان این پرسش را مطرح کردند که آیا میتوان مهارتهای پیچیده انسانی را به الگوهایی قابل فهم و قابل آموزش تبدیل کرد؟ این پرسش، پایه اصلی مفهوم مدلسازی در انالپی شد. شناخت این ریشه تاریخی کمک میکند انالپی را بهعنوان رویکردی فرایندمحور ببینیم؛ رویکردی که بیشتر از محتوای داستان افراد، به ساختار تجربه و ارتباط توجه میکند.
اهمیت دیگر تاریخچه انالپی در فهم پیوند آن با حوزههای دیگر است. انالپی بهتنهایی و در خلأ شکل نگرفت. زبانشناسی، گشتالتدرمانی، خانوادهدرمانی، هیپنوتراپی اریکسونی، معناشناسی عمومی و رواندرمانی انسانگرا، هرکدام بخشی از زمینه فکری آن را ساختند. این پیوندها نشان میدهند که انالپی از ابتدا ماهیتی میانرشتهای داشته است. به همین دلیل، مطالعه تاریخ آن فقط مطالعه چند شخصیت یا چند کتاب نیست؛ بلکه مطالعه نقطه تلاقی زبان، ذهن، رفتار، ارتباط و تغییر انسانی است.
انالپی در چه فضای فکری شکل گرفت؟
انالپی در فضایی شکل گرفت که بسیاری از اندیشمندان و درمانگران به تجربه فردی انسان توجه تازهای نشان میدادند. در نیمه دوم قرن بیستم، نگاه مکانیکی و صرفاً رفتارمحور به انسان با چالشهایی روبهرو شد. رویکردهای انسانگرا بر رشد، معنا، تجربه زیسته، انتخاب و خودآگاهی تأکید کردند. درمانگرانی مانند کارل راجرز، آبراهام مزلو، فریتز پرلز و ویرجینیا ساتیر هرکدام از زاویهای متفاوت، انسان را موجودی پویا، معناساز و دارای ظرفیت رشد میدیدند. انالپی در چنین فضایی بهدنبال آن بود که ساختار تجربه و تغییر را با زبان دقیقتری توصیف کند.
در همان دوره، زبانشناسی نیز تحولات مهمی را پشت سر میگذاشت. زبان دیگر فقط مجموعهای از کلمات و قواعد دستوری دیده نمیشد، بلکه بهعنوان ساختاری عمیق برای تولید معنا، سازماندهی تجربه و ارتباط انسانی مطالعه میشد. جان گریندر، یکی از بنیانگذاران انالپی، خود از حوزه زبانشناسی میآمد و همین پیشزمینه باعث شد تحلیل زبان در انالپی جایگاه محوری پیدا کند. پرسشهای مربوط به حذف، تعمیم، ساختار سطحی و ساختار عمیق زبان، بعدها در مدل فرازبانی انالپی بازتاب یافتند.
فضای فکری دهه ۱۹۷۰ همچنین با علاقه گسترده به روشهای کوتاهمدت و کاربردی تغییر همراه بود. درمانگران و مربیان بهدنبال روشهایی بودند که بتوانند تجربه فرد را در زمان کوتاهتری دگرگون کنند، ارتباط را عمیقتر سازند ومنابع درونی فرد را فعال کنند. هیپنوتراپی غیرمستقیم میلتون اریکسون، کار تجربی فریتز پرلز و روش ارتباطی ویرجینیا ساتیر نمونههایی از این جریان بودند. انالپی با مطالعه این چهرهها، تلاش کرد زبان مشترکی برای توصیف الگوهای تغییر در کار آنان بسازد.
زمینههای فکری پیش از شکلگیری انالپی
پیش از آنکه انالپی بهعنوان یک رویکرد مستقل شناخته شود، چند جریان فکری و درمانی زمینه آن را آماده کرده بودند. نخستین زمینه، زبانشناسی و مطالعه ساختار زبان بود. زبانشناسی نشان داده بود که گفتار انسان تنها سطح آشکار تجربه است و پشت جملهها، ساختارهای عمیقتری از معنا، حذف، تعمیم و تفسیر وجود دارد. دومین زمینه، رواندرمانی انسانگرا و تجربهمحور بود که بر احساس، آگاهی، رابطه و رشد تأکید میکرد. سومین زمینه، هیپنوتراپی اریکسونی بود که نشان داد زبان غیرمستقیم، استعاره و پیشنهادهای ظریف میتوانند در تغییر تجربه فردی نقش مهمی داشته باشند.
این جریانها در کنار هم، شرایطی فراهم کردند که انالپی بتواند با نگاهی ترکیبی شکل بگیرد. از زبانشناسی، توجه به ساختار گفتار و معنا را گرفت. از روان درمانی انسانگرا، توجه به تجربه شخصی، رابطه و رشد را دریافت کرد. از گشتالتدرمانی، آگاهی لحظهای و کار با تجربه اکنون را وام گرفت. از خانوادهدرمانی، اهمیت الگوهای ارتباطی و روابط انسانی را آموخت. از هیپنوتراپی اریکسونی، زبان استعاری و غیرمستقیم را مورد مطالعه قرار داد. بنابراین، انالپی را میتوان فرزند فکری چند جریان دانست که در دهه ۱۹۷۰ به هم نزدیک شدند.
نکته مهم این است که این زمینهها فقط به شکل نظری بر انالپی اثر نگذاشتند. انالپی از ابتدا با مشاهده عملی کار درمانگران شکل گرفت. یعنی بنیانگذاران آن تلاش کردند ببینند این جریانهای فکری در عمل چگونه در رفتار یک درمانگر برجسته ظاهر میشوند. درمانگر چه میگوید؟ چگونه سؤال میپرسد؟ چگونه سکوت میکند؟ چگونه از استعاره استفاده میکند؟ چگونه بدن خود را با مراجع هماهنگ میسازد؟ چگونه تجربه مراجع را از حالت بسته به حالت بازتر منتقل میکند؟ همین تمرکز عملی، انالپی را به رویکردی کاربردی و الگومحور تبدیل کرد.
زبانشناسی و نقش زبان در تجربه انسانی
زبانشناسی یکی از مهمترین زمینههای فکری در شکلگیری انالپی بود. در زبانشناسی قرن بیستم، بهویژه در جریانهای مربوط به دستور زایشی و ساختارهای زبانی، این ایده مطرح شد که میان جملههای آشکار و ساختارهای عمیقتر معنا رابطه وجود دارد. انسان هنگام سخن گفتن، تجربه کامل خود را به چند جمله فشرده تبدیل میکند. این فشردهسازی باعث حذف بخشی از اطلاعات، تعمیم برخی تجربهها و تغییر شکل برخی روابط معنایی میشود. انالپی همین ایده را در مدل فرازبانی خود وارد کرد و آن را به ابزاری برای پرسشگری و روشنسازی تجربه تبدیل ساخت.
زبان در انالپی فقط وسیلهای برای گزارش واقعیت نیست. زبان در ساخت واقعیت روانی انسان نقش فعال دارد. فرد با واژهها تجربه خود را نامگذاری میکند، با جملات برای خود هویت میسازد و با روایتها، گذشته و آینده را سازمان میدهد. جمله «من شکست خوردم» با جمله «این روش نتیجه نداد» تجربهای متفاوت ایجاد میکند. جمله اول هویت فرد را درگیر میکند، در حالی که جمله دوم درباره یک راهبرد خاص سخن میگوید. این تفاوت زبانی میتواند تفاوت احساسی و رفتاری ایجاد کند. انالپی با چنین ظرافتهایی کار میکند.
جان گریندر با پیشینه زبانشناسی خود نقش مهمی در وارد کردن نگاه ساختاری به انالپی داشت. او به همراه ریچارد بندلر نشان داد که بسیاری از مشکلات ارتباطی و ذهنی در زبان روزمره قابل مشاهدهاند. تعمیمهای مطلق، حذف عامل، مبهمگویی، علتسازیهای ذهنی و برچسبهای هویتی نمونههایی از ساختارهایی هستند که در گفتار فرد دیده میشوند. مدل فرازبانی، این ساختارها را شناسایی و با پرسشهای دقیق باز میکند. بنابراین، یکی از ریشههای اصلی انالپی را باید در تحلیل زبان و رابطه آن با تجربه انسانی جستوجو کرد.
رواندرمانی انسانگرا و توجه به تجربه فردی
رواندرمانی انسانگرا یکی دیگر از زمینههای مهمی بود که بر شکلگیری انالپی اثر گذاشت. این جریان انسان را موجودی دارای ظرفیت رشد، انتخاب، خلاقیت و معنا میدید. برخلاف رویکردهایی که بیشتر بر بیماری، نشانه یا تعارضهای ناخودآگاه تمرکز داشتند، رواندرمانی انسانگرا بر تجربه اکنون، رابطه، خودآگاهی و مسئولیت فردی تأکید میکرد. چنین نگاهی با روح اولیه انالپی هماهنگ بود؛ زیرا انالپی نیز به جای تمرکز صرف بر آسیب، به ساختار تجربه و امکان تغییر توجه نشان میداد.
در این فضا، درمانگر فقط تحلیلگر مشکل نبود؛ بلکه تسهیلگر تجربه و رشد فردی محسوب میشد. رابطه درمانی، زبان، حضور، توجه و کیفیت ارتباط اهمیت زیادی داشتند. این نگاه بعدها در مفهوم همراستایی ارتباطی در انالپی دیده شد. همراستایی ارتباطی یعنی ایجاد فضای اعتماد و هماهنگی که در آن گفتوگو میتواند عمیقتر و مؤثرتر شود. انالپی از این نظر به ارتباط انسانی فقط بهعنوان انتقال پیام نگاه نمیکند؛ بلکه آن را بستری برای تغییر تجربه میداند.
رویکرد انسانگرا همچنین به تجربه زیسته فرد احترام میگذارد. هر فرد جهان را از درون نقشه ذهنی خود تجربه میکند و این نقشه باید فهمیده شود. این ایده با اصل بنیادین انالپی یعنی «نقشه، خود سرزمین نیست» پیوند دارد. در این اصل، واقعیت ذهنی فرد بهعنوان موضوعی مهم بررسی میشود. حتی هنگامی که نقشه فرد محدودکننده است، باز هم برای او واقعی و اثرگذار است. بنابراین، تغییر پایدار از راه فهم این نقشه و گسترش آن شکل میگیرد.
هیپنوتراپی اریکسونی و زبان غیرمستقیم
هیپنوتراپی اریکسونی یکی از اثرگذارترین منابع الهام برای انالپی بود. میلتون اریکسون با شیوهای غیرمستقیم، انعطافپذیر و استعاری کار میکرد. او به جای استفاده از دستورهای مستقیم، اغلب از داستان، ابهام، پیشنهادهای باز، زبان چندمعنایی و توجه به منابع درونی فرد بهره میبرد. این شیوه برای بندلر و گریندر بسیار مهم بود، زیرا نشان میداد زبان میتواند فراتر از انتقال اطلاعات عمل کند و زمینهای برای تغییر تجربه ذهنی فراهم سازد.
در مدلسازی کار اریکسون، انالپی به الگوهای زبانی خاصی توجه کرد. اریکسون از جملههایی استفاده میکرد که به مراجع اجازه میداد معنای شخصی خود را در آنها پیدا کند. او با استعاره، ذهن را از مسیرهای مستقیم و مقاومتی عبور میداد و تجربه تازهای ایجاد میکرد. برای مثال، داستانی درباره رشد یک درخت یا حرکت رودخانه میتوانست برای فردی معنای تغییر، انعطاف یا عبور از مانع را فعال کند. این نوع زبان بعدها در انالپی با عنوان مدل میلتون شناخته شد.
مدل میلتون مکمل مدل فرازبانی است. مدل فرازبانی زبان را دقیق، مشخص و روشن میکند؛ مدل میلتون زبان را باز، استعاری و چندلایه میسازد. این دو مدل نشان میدهند که زبان بسته به هدف ارتباطی میتواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد. در یک موقعیت، پرسش دقیق لازم است تا ابهام کم شود. در موقعیتی دیگر، استعاره و زبان غیرمستقیم میتواند فضای تجربه را باز کند. این دوگانگی یکی از ویژگیهای مهم انالپی در مطالعه زبان و تغییر است.
آغاز شکلگیری انالپی در دهه ۱۹۷۰
آغاز رسمی انالپی به همکاری ریچارد بندلر و جان گریندر در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا کروز بازمیگردد. این دانشگاه در آن زمان محیطی پویا برای تبادل اندیشههای نو در زبانشناسی، روانشناسی، ارتباطات و رشد فردی بود. بندلر و گریندر در این فضا به مطالعه رفتار و زبان درمانگران موفق پرداختند. آنها دریافتند که موفقیت این درمانگران تنها به شخصیت یا استعداد فردی محدود نیست؛ بلکه در شیوه ارتباط، ساختار پرسشها، استفاده از زبان، توجه به بدن و توانایی تغییر تجربه مراجع الگوهایی تکرارشونده وجود دارد.
نخستین پروژههای آنان به تحلیل کار فریتز پرلز و ویرجینیا ساتیر مربوط بود. بندلر پیشتر با ویرایش و مطالعه نوارهای جلسات درمانی آشنا شده بود و به الگوهای رفتاری درمانگران علاقه داشت. گریندر نیز با نگاه زبانشناختی خود توانست ساختارهای زبانی این جلسات را دقیقتر تحلیل کند. ترکیب مشاهده رفتاری و تحلیل زبانی، پایه روششناسی اولیه انالپی شد. از دل این مطالعات، نخستین مدلها و آثار مکتوب انالپی شکل گرفتند.
در این مرحله، انالپی هنوز به شکل گستردهای که امروز شناخته میشود، توسعه نیافته بود. تمرکز اصلی بر مدلسازی درمانگران برجسته و استخراج ساختارهای زبانی و رفتاری بود. با انتشار کتابهای اولیه، مفاهیمی مانند مدل فرازبانی، ساختار سطحی و عمیق تجربه، حذف، تعمیم و دگرگونی معنا وارد ادبیات انالپی شدند. این دوره را میتوان مرحله بنیانگذاری نظری و عملی انالپی دانست؛ دورهای که در آن زبان، تجربه و تغییر بهصورت نظاممند به هم پیوند خوردند.
نقش ریچارد بندلر در شکلگیری انالپی
ریچارد بندلر یکی از چهرههای اصلی در پیدایش انالپی بود. او با ذهنی الگومحور و علاقهمند به ریاضیات، رایانه و رواندرمانی، به این پرسش توجه داشت که تغییر انسانی چگونه رخ میدهد. بندلر بهویژه به مشاهده دقیق رفتار درمانگران و بازتولید الگوهای موفق آنان علاقه نشان میداد. او معتقد بود بسیاری از مهارتهای انسانی که در ظاهر شهودی و شخصی به نظر میرسند، دارای ساختاری قابل مشاهدهاند. همین نگاه در شکلگیری ایده مدلسازی نقش مهمی داشت.
بندلر در کارهای اولیه خود به تحلیل جلسات درمانی و الگوهای ارتباطی پرداخت. او تلاش کرد بفهمد درمانگران برجسته چگونه با مراجعان ارتباط برقرار میکنند، چگونه تجربه آنان را تغییر میدهند و چگونه از زبان برای ایجاد حرکت در ذهن مراجع استفاده میکنند. توجه او به جزئیات رفتاری، لحن، ریتم، بدن و انتخاب واژهها باعث شد مدلسازی در انالپی صرفاً نظری نباشد. مدلسازی از دید بندلر نوعی مشاهده دقیق عملکرد بود؛ مشاهدهای که میخواست راهبردهای پنهان موفقیت را آشکار کند.
نقش بندلر در شکلگیری انالپی همچنین در توسعه تکنیکهای عملی دیده میشود. بسیاری از تمرینهای مربوط به تغییر زیرکیفیتهای حسی، لنگرگذاری، الگوهای تغییر سریع و کار با تجربه درونی، با رویکرد تجربی و آزمایشی او پیوند دارند. بندلر به این موضوع توجه داشت که تغییر گاهی از راه تغییر ساختار تصویر ذهنی، صداهای درونی یا احساس بدنی رخ میدهد. این توجه به تجربه حسی درونی، بعدها یکی از ویژگیهای اصلی انالپی شد.
نقش جان گریندر در تحلیل زبان و ساختار تجربه
جان گریندر، زبانشناس آمریکایی، نقش مکمل و بنیادینی در شکلگیری انالپی داشت. او با دانش زبانشناسی خود توانست مشاهدههای رفتاری بندلر را در قالبی ساختاریتر تحلیل کند. گریندر با مفاهیمی مانند ساختار عمیق و ساختار سطحی زبان، حذف، تعمیم و تبدیلهای زبانی آشنا بود و همین دانش را در تحلیل گفتار درمانگران به کار گرفت. حضور او باعث شد انالپی از ابتدا ارتباطی جدی با مطالعه زبان و معنا داشته باشد.
یکی از دستاوردهای مهم مشارکت گریندر، شکلگیری مدل فرازبانی بود. این مدل نشان میدهد که گفتار روزمره انسان نسخهای کامل از تجربه نیست، بلکه بازنمایی فشردهشدهای از آن است. هنگامی که فرد میگوید «من نمیتوانم»، اطلاعات زیادی حذف شده است: نمیتواند چه کاری انجام دهد؟ در چه زمینهای؟ بر اساس چه تجربهای؟ چه چیزی مانع اوست؟ مدل فرازبانی با چنین پرسشهایی ساختار تجربه را آشکارتر میکند. این نوع پرسشگری ریشه در نگاه زبانشناختی دارد.
گریندر همچنین در تثبیت مفهوم مدلسازی بهعنوان روش اصلی انالپی نقش داشت. از دید او، مدلسازی یعنی استخراج ساختار عملکرد موفق، نه تقلید سطحی رفتار. فرد مدلساز باید بداند متخصص چه چیزی را ادراک میکند، چگونه تجربه را سازمان میدهد، از چه زبان و حالت بدنی استفاده میکند و چه راهبردهایی برای رسیدن به نتیجه دارد. این نگاه ساختاری باعث شد انالپی به جای تمرکز بر دستورالعملهای ساده، به مطالعه فرایندهای پنهان عملکرد انسانی بپردازد.
همکاری بندلر و گریندر در مدلسازی درمانگران موفق
همکاری بندلر و گریندر نقطه آغاز انالپی بهعنوان یک رویکرد مشخص بود. بندلر با مشاهده تجربی و علاقه به الگوهای تغییر، و گریندر با تحلیل زبانی و ساختاری، توانستند کار درمانگران موفق را از دو زاویه مکمل بررسی کنند. آنان بهدنبال پاسخ به این پرسش بودند که درمانگران برجسته چه کار میکنند که دیگران انجام نمیدهند. این پرسش بهظاهر ساده، روشی تازه برای مطالعه مهارت انسانی ایجاد کرد.
در پروژههای اولیه، آنها به کار ویرجینیا ساتیر و فریتز پرلز توجه کردند. ساتیر در خانوادهدرمانی به ارتباط، زبان بدن، عزتنفس و الگوهای خانوادگی اهمیت میداد. پرلز در گشتالتدرمانی بر تجربه اکنون، آگاهی و کار با بخشهای مختلف تجربه تمرکز داشت. بندلر و گریندر تلاش کردند فراتر از نظریههای این درمانگران، به رفتار واقعی آنها نگاه کنند. آنها بررسی کردند که این افراد چه نوع پرسشهایی میپرسند، چه زمانی مداخله میکنند، چگونه زبان مراجع را بازتاب میدهند و چگونه تجربه او را تغییر میدهند.
نتیجه این همکاری، شکلگیری نخستین کتابهای انالپی و پایهگذاری مدلهای اصلی آن بود. این آثار نشان دادند که انالپی بیش از آنکه یک نظریه درباره انسان باشد، روشی برای توصیف ساختار تجربه و تغییر است. در این روش، موفقیت انسانهای برجسته تصادفی یا رازآلود فرض نمیشود؛ بلکه دارای الگوهایی است که با مشاهده دقیق و زبان مناسب میتوان آنها را فهمید. این نگاه، مفهوم مدلسازی تعالی انسانی را در مرکز انالپی قرار داد.
درمانگران اثرگذار بر پیدایش انالپی
سه درمانگر بیش از همه در شکلگیری اولیه انالپی اثرگذار بودند: ویرجینیا ساتیر، فریتز پرلز و میلتون اریکسون. هرکدام از این افراد در حوزه خود سبکی ممتاز داشتند و بنیانگذاران انالپی تلاش کردند ساختار عملکرد آنان را مطالعه کنند. ساتیر به خاطر کار عمیق با خانوادهها و ارتباط انسانی شناخته میشد. پرلز با گشتالتدرمانی و تمرکز بر تجربه اکنون شناخته شد. اریکسون با هیپنوتراپی غیرمستقیم و زبان استعاری اثر بزرگی بر مدلهای زبانی انالپی گذاشت.
اهمیت این درمانگران در آن بود که هرکدام از آنها به نوعی با تجربه انسانی بهصورت زنده، خلاق و انعطافپذیر کار میکردند. آنها فقط تکنیک اجرا نمیکردند؛ بلکه با توجه به زبان، بدن، احساس، رابطه و معنا، فرایند تغییر را هدایت میکردند. انالپی با مطالعه این افراد، تلاش کرد از مهارتهای ضمنی آنان ساختارهای قابل آموزش استخراج کند. این یعنی آنچه در ظاهر شهود درمانگر به نظر میرسید، میتوانست دارای الگوهای قابل مشاهده باشد.
این سه چهره، سه بُعد مهم به انالپی افزودند. ساتیر بُعد ارتباطی و رابطهای را برجسته کرد. پرلز بُعد تجربه اکنون و آگاهی مستقیم را تقویت کرد. اریکسون بُعد زبانی، استعاری و غیرمستقیم را وارد کرد. ترکیب این سه بُعد باعث شد انالپی از همان ابتدا رویکردی چندلایه باشد؛ رویکردی که هم به زبان توجه دارد، هم به بدن، هم به ارتباط، هم به تجربه ذهنی و هم به تغییر معنااست.
ویرجینیا ساتیر و الگوهای ارتباط خانوادگی
ویرجینیا ساتیر یکی از چهرههای برجسته خانوادهدرمانی بود و تأثیر مهمی بر شکلگیری انالپی داشت. او به ارتباط انسانی، عزتنفس، نقشهای خانوادگی، زبان بدن و الگوهای تعامل میان اعضای خانواده توجه ویژهای داشت. ساتیر ارتباط را فقط مجموعهای از کلمات نمیدانست؛ برای او حالت بدن، لحن، نگاه، فاصله، سکوت و کیفیت حضور نیز بخشی از پیام بودند. این نگاه بعدها در انالپی در مفاهیمی مانند همراستایی ارتباطی، آینهسازی رفتاری و سنجش ظریف رفتاری بازتاب یافت.
یکی از جنبههای مهم کار ساتیر، توجه به congruence یا هماهنگی درونی و بیرونی بود که در فارسی میتوان آن را همخوانی ارتباطی نامید. وقتی کلمات فرد، لحن صدا، حالت بدن و احساس درونی او با هم هماهنگ باشند، پیام شفافتر و اثرگذارتر منتقل میشود. ناهماهنگی میان این سطوح میتواند باعث ابهام یا تنش در رابطه شود. انالپی این ایده را در تحلیل ارتباط انسانی به کار گرفت و نشان داد که کیفیت ارتباط به هماهنگی میان پیام کلامی و غیرکلامی وابسته است.
ساتیر همچنین بر بازسازی تجربه خانوادگی و تغییر الگوهای ارتباطی تأکید داشت. او در کار خود به افراد کمک میکرد نقشهای ثابت و محدودکننده در خانواده را ببینند و شکلهای تازهای از ارتباط را تجربه کنند. این رویکرد با مفهوم نقشه ذهنی در انالپی همخوان است. فرد در خانواده نقشههایی درباره خود، دیگران، عشق، امنیت، قدرت و ارزشمندی میسازد. تغییر ارتباط، گاهی به معنای تغییر این نقشههاست. به همین دلیل، کار ساتیر یکی از منابع مهم الهام برای بخش ارتباطی انالپی محسوب میشود.
فریتز پرلز و تأثیر گشتالتدرمانی
فریتز پرلز، بنیانگذار گشتالتدرمانی، یکی دیگر از چهرههایی بود که بر شکلگیری انالپی اثر گذاشت. گشتالتدرمانی بر آگاهی لحظهای، تجربه اکنون، مسئولیت فردی و کامل کردن تجربههای ناتمام تأکید دارد. در این رویکرد، فرد تشویق میشود آنچه را همین حالا در بدن، احساس، فکر و رفتار خود تجربه میکند، آگاهانه مشاهده کند. این تمرکز بر تجربه زنده و مستقیم با نگاه انالپی به ساختار تجربه ذهنی پیوند دارد.
پرلز در جلسات خود از زبان مستقیم، تجربهمحور و گاهی چالشبرانگیز استفاده میکرد. او به جای بحث انتزاعی درباره مشکل، مراجع را به تجربه اکنون دعوت میکرد. برای نمونه، به جای صحبت طولانی درباره خشم نسبت به فردی غایب، ممکن بود از مراجع بخواهد آن فرد را در صندلی خالی تصور کند و با او گفتوگو کند. این روش به فرد اجازه میداد تجربه ذهنی و احساسی خود را در زمان حال بازسازی کند. انالپی نیز به این موضوع توجه دارد که تجربههای گذشته فقط خاطرههای دور نیستند؛ آنها در اکنون از طریق تصویر، صدا، احساس و معنا بازنمایی میشوند.
تأثیر پرلز بر انالپی را میتوان در توجه به فرایند، تجربه مستقیم و تغییر حالت مشاهده کرد. انالپی مانند گشتالتدرمانی به این علاقه دارد که فرد تجربه خود را از حالت مبهم به حالت قابل مشاهده تبدیل کند. هنگامی که فرد میگوید «من ناراحتم»، پرسش این است که این ناراحتی چگونه تجربه میشود؟ در بدن کجاست؟ چه تصویری همراه آن است؟ چه صدایی در ذهن وجود دارد؟ این نوع نگاه، تجربه را از سطح برچسب کلی به سطح ساختار زنده میآورد.
میلتون اریکسون و شکلگیری مدل میلتون
میلتون اریکسون یکی از مهمترین منابع الهام برای انالپی بود. او روانپزشک و هیپنوتراپیستی بود که با زبان غیرمستقیم، استعاره، داستان و پیشنهادهای ظریف کار میکرد. اریکسون به جای استفاده از روشهای خشک و یکسان، برای هر فرد شیوهای متناسب با تجربه و جهان ذهنی او میساخت. این انعطاف، توجه بندلر و گریندر را به خود جلب کرد و آنان کوشیدند الگوهای زبانی او را مدلسازی کنند.
مدل میلتون در انالپی نتیجه مطالعه زبان اریکسون است. این مدل از زبان باز، غیرمستقیم و چندمعنایی استفاده میکند. برای نمونه، جملههایی که فضای تفسیر شخصی را برای مخاطب باز میگذارند، در مدل میلتون جایگاه مهمی دارند. این نوع زبان به ذهن فرد اجازه میدهد منابع، خاطرات و معناهای شخصی خود را فعال کند. برخلاف مدل فرازبانی که به سمت دقت و مشخصسازی حرکت میکند، مدل میلتون به سمت گشودگی، استعاره و ارتباط با تجربه ناخودآگاه حرکت میکند.
اهمیت اریکسون برای انالپی فقط در هیپنوتیزم نبود. او نمونهای از ارتباط انعطافپذیر، خلاق و فردمحور بود. اریکسون از نقشه ذهنی مراجع استفاده میکرد، نه اینکه نقشه خود را به او تحمیل کند. او استعارههایی میساخت که با تجربه فرد هماهنگ بودند. این رویکرد با یکی از اصول اصلی انالپی همخوان است: برای اثرگذاری، باید وارد جهان ذهنی مخاطب شد و از زبان او برای ایجاد تغییر استفاده کرد. به همین دلیل، مدل میلتون یکی از ستونهای زبانی انالپی به شمار میآید.
توسعه مفاهیم اصلی انالپی
پس از شکلگیری اولیه انالپی، مفاهیم و مدلهای آن بهتدریج توسعه یافتند. مدل فرازبانی، مدل میلتون، سیستمهای بازنمایی، زیرکیفیتهای حسی، لنگرگذاری، بازچارچوبسازی، آیندهسازی ذهنی و مدلسازی راهبردها، هرکدام در دورههای مختلف مورد توجه قرار گرفتند. این مفاهیم، زبان مشترکی برای توصیف تجربه ذهنی و ارتباط انسانی ایجاد کردند. انالپی با این مدلها توانست از سطح مشاهده کلی به سطح تحلیل دقیقتر برسد.
یکی از ویژگیهای توسعه انالپی، حرکت از درمان به حوزههای گستردهتر بود. در ابتدا، بسیاری از مدلها از مشاهده درمانگران شکل گرفتند، اما بعدها در آموزش، مدیریت، فروش، مذاکره، ورزش، هنر و رشد فردی به کار رفتند. دلیل این گسترش روشن است: هرجا انسان با هدف، یادگیری، ارتباط، تصمیمگیری یا تغییر سروکار دارد، ساختار تجربه ذهنی اهمیت پیدا میکند. بنابراین، مفاهیم انالپی قابلیت انتقال به موقعیتهای مختلف را پیدا کردند.
در این مرحله، افراد دیگری نیز به گسترش انالپی کمک کردند. رابرت دیلتس، استیو آندریاس، کانیری آندریاس، جوزف اوکانر و دیگر نویسندگان و مربیان، هرکدام مفاهیمی را توسعه دادند یا آموزش انالپی را نظاممندتر کردند. دیلتس بهویژه در زمینه باورها، سطوح منطقی، راهبردهای نبوغ و مدلسازی افراد برجسته نقش مهمی داشت. این توسعهها باعث شد انالپی از یک جریان اولیه به مجموعهای گسترده از مدلها و کاربردها تبدیل شود.
مدل فرازبانی و تحلیل ساختار گفتار
مدل فرازبانی یکی از نخستین دستاوردهای انالپی است و همچنان از مفاهیم مرکزی آن محسوب میشود. این مدل بر این ایده استوار است که گفتار انسان، تجربه کامل او را نشان نمیدهد. هر جملهای که فرد بیان میکند، نتیجه فرایندی از حذف، تعمیم و دگرگونی معناست. مدل فرازبانی تلاش میکند با پرسشهای دقیق، تجربه پنهان پشت کلمات را روشنتر کند. این مدل ریشه در زبانشناسی و تحلیل ساختار زبان دارد.
در مدل فرازبانی، جملههای کلی و مبهم به اجزای دقیقتر تبدیل میشوند. برای نمونه، جمله «هیچوقت موفق نمیشوم» دارای تعمیم گسترده است. پرسش «هیچوقت؟ حتی یک مورد هم نبوده؟» این تعمیم را بررسی میکند. جمله «او من را ناراحت کرد» رابطهای علت و معلولی میان رفتار دیگری و احساس فرد میسازد. پرسش «او چه کرد و تو چگونه آن را معنا کردی؟» این رابطه را روشنتر میکند. چنین پرسشهایی باعث میشوند فرد نقشه ذهنی خود را با دقت بیشتری ببیند.
اهمیت مدل فرازبانی در تاریخ انالپی بسیار زیاد است، زیرا نشان داد زبان میتواند دروازه ورود به تجربه ذهنی باشد. به جای آنکه فقط درباره احساسات یا مشکلات صحبت شود، میتوان ساختار گفتار را بررسی کرد و از آن به ساختار تجربه رسید. این مدل در کوچینگ، آموزش، مشاوره، مدیریت و گفتوگوهای عمیق کاربرد دارد. قدرت آن در این است که به جای نصیحت، فرد را از طریق پرسش به کشف دقیقتر تجربه خود دعوت میکند.
سیستمهای بازنمایی و مطالعه تجربه ذهنی
سیستمهای بازنمایی یکی دیگر از مفاهیم کلیدی در توسعه انالپی هستند. این مفهوم بیان میکند که انسانها تجربههای خود را از طریق تصویرها، صداها، احساسها، بوها و مزهها در ذهن بازنمایی میکنند. هر فرد هنگام یادآوری گذشته، تصور آینده یا تصمیمگیری، ترکیبی از این سیستمها را به کار میگیرد. انالپی با مطالعه این بازنماییها تلاش میکند بفهمد تجربه ذهنی چگونه ساخته میشود.
برای مثال، فردی که از یک خاطره ناخوشایند صحبت میکند، ممکن است تصویری بزرگ، نزدیک و روشن در ذهن داشته باشد. فردی دیگر ممکن است همان نوع خاطره را بهصورت صدایی درونی یا احساس فشردگی در بدن تجربه کند. در انالپی، این تفاوتها فقط جزئیات حاشیهای نیستند؛ بلکه ساختار تجربه را تشکیل میدهند. تغییر در کیفیت تصویر، صدا یا احساس میتواند کیفیت تجربه را تغییر دهد. از همینجا مفهوم زیرکیفیتهای حسی در انالپی اهمیت پیدا کرد.
سیستمهای بازنمایی همچنین در ارتباطات نقش دارند. افراد در زبان خود نشانههایی از شیوه تجربه ذهنی نشان میدهند. کسی ممکن است بگوید «من تصویر روشنی از آینده دارم»، دیگری بگوید «این حرف با من هماهنگ نیست»، و فردی دیگر بگوید «احساس میکنم مسیر درستی است». این عبارات نشان میدهند که زبان با بازنماییهای حسی پیوند دارد. انالپی از این نشانهها برای فهم دقیقتر نقشه ذهنی افراد استفاده میکند.
مدلسازی تعالی انسانی
مدلسازی تعالی انسانی را میتوان قلب تاریخی انالپی دانست. این مفهوم از همان آغاز شکلگیری انالپی وجود داشت و هدف آن شناخت ساختار عملکرد افراد برجسته بود. مدلسازی یعنی بررسی اینکه یک فرد موفق چگونه فکر میکند، چه چیزی را مشاهده میکند، چگونه تصمیم میگیرد، از چه زبان درونی استفاده میکند، بدن خود را چگونه مدیریت میکند و چه راهبردهایی برای رسیدن به نتیجه دارد. هدف مدلسازی، تقلید سطحی نیست؛ هدف استخراج ساختار مهارت است.
برای نمونه، اگر فردی در سخنرانی عمومی عملکرد عالی دارد، مدلسازی فقط به این معنا نیست که حرکات دست یا لحن او را تقلید کنیم. باید بفهمیم پیش از سخنرانی چه تصویری از مخاطب دارد، چگونه توجه خود را مدیریت میکند، در برابر خطا چه معنایی میسازد، بدن خود را چگونه آماده میکند، پیام خود را چگونه سازمان میدهد و پس از سخنرانی چگونه بازخورد میگیرد. این اجزای پنهان، ساختار واقعی مهارت را تشکیل میدهند.
در تاریخ انالپی، مدلسازی از درمانگران برجسته آغاز شد، اما بعدها به حوزههای دیگر گسترش یافت. مدلسازی مدیران موفق، ورزشکاران، هنرمندان، معلمان، مذاکرهکنندگان و افراد خلاق، بخشی از توسعه بعدی انالپی شد. این مفهوم باعث شد انالپی فقط به حل مسئله توجه نکند، بلکه به مطالعه موفقیت، خلاقیت، یادگیری سریع و عملکرد برجسته نیز بپردازد. از این منظر، انالپی رویکردی برای فهم و انتقال مهارتهای انسانی است.
گسترش انالپی در آموزش، کوچینگ و ارتباطات حرفهای
پس از دوره بنیانگذاری، انالپی بهسرعت از فضای اولیه درمانی فراتر رفت و وارد حوزههای آموزشی، حرفهای و فردی شد. یکی از دلایل این گسترش، ماهیت کاربردی مفاهیم انالپی بود. زبان، ارتباط، تصویر ذهنی، هدفگذاری، اعتمادبهنفس، تغییر عادت و مدیریت حالتهای درونی موضوعاتی هستند که فقط به درمان محدود نمیشوند. انسان در مدرسه، سازمان، خانواده، بازار، مذاکره، ورزش و هنر نیز با همین فرایندها سروکار دارد. بنابراین، انالپی به بستری مناسب برای آموزش مهارتهای فردی و ارتباطی تبدیل شد.
در آموزش، انالپی به مدرسان کمک کرد به تفاوتهای فردی در یادگیری توجه کنند. مفهوم سیستمهای بازنمایی باعث شد آموزش فقط بر کلام خشک متکی نباشد و از تصویر، صدا، تجربه عملی، حرکت و احساس نیز بهره بگیرد. مدرسانی که با انالپی آشنا شدند، به زبان دانشآموزان، کیفیت پرسشها، انگیزش، تصویر ذهنی یادگیری و فضای عاطفی کلاس توجه بیشتری نشان دادند. در این معنا، انالپی به آموزش بهعنوان انتقال اطلاعات نگاه نمیکند؛ بلکه یادگیری را تجربهای چندحسی، ارتباطی و ذهنی میداند.
در کوچینگ و توسعه فردی، انالپی جایگاه مهمی پیدا کرد. کوچینگ بر هدفگذاری، آگاهی، انتخاب، مسئولیت فردی و اقدام تمرکز دارد؛ این موضوعات با ابزارهای انالپی همخوانی زیادی دارند. تکنیکهایی مانند بازچارچوبسازی، لنگرگذاری، آیندهسازی ذهنی، مدل فرازبانی و کار با باورها، در فرایند کوچینگ کاربرد گسترده یافتند. انالپی به کوچ کمک میکند گفتوگوی مراجع را دقیقتر بشنود، الگوهای محدودکننده را شناسایی کند و تجربه ذهنی هدف را روشنتر سازد.
در ارتباطات حرفهای نیز انالپی به مدیران، فروشندگان، مذاکرهکنندگان و رهبران سازمانی ابزارهایی برای ارتباط مؤثرتر ارائه داد. مفهوم همراستایی ارتباطی در ایجاد اعتماد، مدل فرازبانی در روشن کردن ابهامها، بازچارچوبسازی در مدیریت تعارض و مدلسازی در توسعه مهارتهای رهبری کاربرد پیدا کرد. در فروش، توجه به زبان مشتری و معیارهای تصمیمگیری او اهمیت یافت. در مذاکره، پرسشهای دقیق و تغییر چارچوب گفتوگو به ابزارهایی برای کاهش تنش و افزایش فهم مشترک تبدیل شدند. این گسترش نشان داد که انالپی از نظر تاریخی، از یک پروژه مدلسازی درمانی به رویکردی وسیع برای مطالعه و آموزش مهارتهای انسانی تبدیل شده است. نتیجهگیری
تاریخچه انالپی نشان میدهد که این رویکرد از دل یک پرسش عملی و عمیق شکل گرفت: انسانهای برجسته چگونه به نتایج برجسته میرسند و آیا میتوان ساختار عملکرد آنان را مدلسازی کرد؟ پاسخ بندلر و گریندر به این پرسش، آغاز شکلگیری برنامهریزی عصبی-کلامی بود. آنان با ترکیب مشاهده رفتاری، تحلیل زبانی و مطالعه تجربه ذهنی، چارچوبی ساختند که بعدها به یکی از رویکردهای شناختهشده در ارتباط، کوچینگ، آموزش و رشد فردی تبدیل شد.
ریشههای انالپی در چند جریان مهم قرار دارد: زبانشناسی، رواندرمانی انسانگرا، گشتالتدرمانی، خانوادهدرمانی و هیپنوتراپی اریکسونی. هرکدام از این جریانها بخشی از زبان، مفاهیم و روشهای انالپی را تغذیه کردند. ویرجینیا ساتیر اهمیت ارتباط انسانی و همخوانی ارتباطی را برجسته کرد. فریتز پرلز توجه به تجربه اکنون و آگاهی مستقیم را تقویت کرد. میلتون اریکسون نشان داد زبان غیرمستقیم و استعاره چگونه میتوانند تجربه ذهنی را دگرگون کنند.
در مسیر توسعه، انالپی از یک پروژه مدلسازی درمانگران موفق به رویکردی گسترده برای مطالعه و آموزش مهارتهای انسانی تبدیل شد. مدل فرازبانی، مدل میلتون، سیستمهای بازنمایی، لنگرگذاری، بازچارچوبسازی و مدلسازی تعالی انسانی، همگی محصول همین مسیر تاریخیاند. شناخت این تاریخچه کمک میکند انالپی را عمیقتر، دقیقتر و آکادمیکتر بفهمیم؛ نه فقط بهعنوان مجموعهای از تکنیکها، بلکه بهعنوان چارچوبی برای مطالعه رابطه میان ذهن، زبان، تجربه و رفتاراست.
پرسشهای متداول
انالپی در چه دورهای شکل گرفت؟
انالپی در دهه ۱۹۷۰ میلادی در ایالات متحده شکل گرفت. فضای فکری آن دوره تحت تأثیر زبانشناسی، رواندرمانی انسانگرا، گشتالتدرمانی، خانوادهدرمانی و هیپنوتراپی اریکسونی بود.
بنیانگذاران اصلی انالپی چه کسانی بودند؟
ریچارد بندلر و جان گریندر بهعنوان بنیانگذاران اصلی انالپی شناخته میشوند. بندلر بیشتر به الگوهای تغییر و مشاهده رفتار علاقه داشت و گریندر با پیشینه زبانشناسی، تحلیل ساختار زبان و تجربه را وارد این حوزه کرد.
چرا مدلسازی در تاریخ انالپی اهمیت دارد؟
مدلسازی قلب تاریخی انالپی است. هدف آن شناخت ساختار عملکرد افراد برجسته و تبدیل این ساختار به الگوهای قابل آموزش است. انالپی از ابتدا با مدلسازی درمانگران موفق شکل گرفت.
ویرجینیا ساتیر چه تأثیری بر انالپی داشت؟
ویرجینیا ساتیر با کار خود در خانوادهدرمانی، توجه انالپی را به ارتباط انسانی، زبان بدن، عزتنفس، همخوانی ارتباطی و الگوهای رابطهای جلب کرد. بسیاری از مفاهیم ارتباطی انالپی با کار او پیوند دارند.
فریتز پرلز چه نقشی در شکلگیری انالپی داشت؟
فریتز پرلز، بنیانگذار گشتالتدرمانی، با تأکید بر تجربه اکنون، آگاهی بدنی و مسئولیت فردی بر انالپی اثر گذاشت. توجه انالپی به تجربه زنده و ساختار حالتهای درونی با کار پرلز ارتباط دارد.
میلتون اریکسون چگونه بر انالپی اثر گذاشت؟
میلتون اریکسون با زبان غیرمستقیم، استعاره، پیشنهادهای ظریف و هیپنوتراپی انعطافپذیر بر انالپی اثر عمیقی گذاشت. مدل میلتون در انالپی بر پایه مطالعه الگوهای زبانی او شکل گرفت.
نخستین مفاهیم مهم انالپی چه بودند؟
از نخستین مفاهیم مهم انالپی میتوان به مدل فرازبانی، ساختار سطحی و عمیق زبان، حذف، تعمیم، دگرگونی معنا، سیستمهای بازنمایی و مدلسازی تجربه اشاره کرد.
انالپی چگونه از درمان به حوزههای دیگر گسترش یافت؟
مفاهیم انالپی به دلیل تمرکز بر زبان، ارتباط، ذهن و رفتار، قابلیت استفاده در آموزش، کوچینگ، فروش، مذاکره، مدیریت و رشد فردی را پیدا کردند. به همین دلیل، انالپی از فضای درمانی اولیه فراتر رفت.
مدل فرازبانی در تاریخ انالپی چه جایگاهی دارد؟
مدل فرازبانی یکی از نخستین مدلهای رسمی انالپی است. این مدل برای تحلیل گفتار، آشکار کردن حذفها و تعمیمها، و دقیقتر کردن تجربه فردی طراحی شد.
چرا مطالعه تاریخچه انالپی برای یادگیری آن مهم است؟
شناخت تاریخچه انالپی کمک میکند مفاهیم آن سطحی فهمیده نشوند. وقتی ریشههای زبانی، درمانی و ارتباطی انالپی روشن شود، تکنیکها نیز معنای دقیقتر و کاربرد عمیقتری پیدا میکنند.
منابع و رفرنسهای معتبر
ردیف Reference
1 Bandler, R., & Grinder, J. (1975). The Structure of Magic I: A Book About Language and Therapy. Science and Behavior Books.
2 Grinder, J., & Bandler, R. (1976). The Structure of Magic II: A Book About Communication and Change. Science and Behavior Books.
3 Bandler, R., & Grinder, J. (1975). Patterns of the Hypnotic Techniques of Milton H. Erickson, M.D., Volume I. Meta Publications.
4 Bandler, R., & Grinder, J. (1977). Patterns of the Hypnotic Techniques of Milton H. Erickson, M.D., Volume II. Meta Publications.
5 Satir, V. (1967). Conjoint Family Therapy. Science and Behavior Books.
6 Perls, F. S. (1969). Gestalt Therapy Verbatim. Real People Press.
7 Erickson, M. H., & Rossi, E. L. (1976). Hypnotic Realities: The Induction of Clinical Hypnosis and Forms of Indirect Suggestion. Irvington Publishers.
8 Dilts, R. (1994). Strategies of Genius, Volume I. Meta Publications.
9 O’Connor, J., & Seymour, J. (1990). Introducing Neuro-Linguistic Programming: Psychological Skills for Understanding and Influencing People. Thorsons.
10 Andreas, S., & Andreas, C. (1989). Heart of the Mind: Engaging Your Inner Power to Change with Neuro-Linguistic Programming. Real People Press.
11 Korzybski, A. (1933). Science and Sanity: An Introduction to Non-Aristotelian Systems and General Semantics. Institute of General Semantics.
12 Grinder, J., DeLozier, J., & Bandler, R. (1977). Patterns of the Hypnotic Techniques of Milton H. Erickson, M.D., Volume II. Meta Publications.
